تبليغاتX
::دخترک نقره ای::

::دخترک نقره ای::

 
 
كاش آن آينه اي بودم من
كه به هر صبح تو را مي ديدم
مي كشيدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آنهمه پيچ
آنهمه تاب
آنگه از باغ تنت مي چيدم
گل صد بوسه ناب
 
حمید مصدق

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 22:44 توسط نویسنده |


آمد

به طعنه كرد سلامي و گفت : مرد

گفتم : كه ؟

گفت : آنكه دلت را به من سپرد

وانگه گشود سينه و ديدم كه اشك عجز

تابوت عشق من ، به كف نور ، مي سپرد

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 23:26 توسط نویسنده |


به یاد موهای سیاه خیس ات

به یاد پیراهن باران خورده ات

به یاد گونه های خندانت

که به هر قطره باران لبخند می زدی

زیر باران می روم...

شاید خاطره صورت بارانی ات از خاطرم برود

در این شبهای بارانی

به یاد آن شبی که در حیاط می دویدی تا خیس نشوی

در جاده خاطره ها می دوم

و از خیالت می گریزم

راستی!

تسبیح ذکر و نیایش من بریده است...

و دانه هایش

دانه دانه...

بر روی زمین افتادند و گم شدند

دانه هایی که روزها و شب ها بخاطر داشتن تو

پا به پای من ذکر می گفتند

همه بریدند و رفتند

مثل تو

که بریدی و رفتی....

و چه تلخ است این خاطره ها

شاید این آب آسمانی گناه دوست داشتن تو را از جانم بشوید

خیابان های این شهر بوی تو را میدهد...

به اینجا که می رسم حرفی ندارم جز بغض و سکوت

و تو کجایی تا بفهمی

بی تو به پایان می رسم....

دوستت دارم و دلتنگت هستم....

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 22:21 توسط نویسنده |


 

آرزو دارم شبی عاشق شوی ...

آرزو دارم بفهمی درد را ...

تلخی برخورد های سرد را ...

 می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی ...

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی ...

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من ...

نامه های کهنه ام را مو به مو از برکنی ...

******

من با تو فهمیدم زیبایی ام خوبه

یک مرد مغرور رویایی ام خوبه

من با تو فهمیدم دل بستگی بد نیست

گاهی به یک آغوش ، وابستگی بد نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 11:1 توسط نویسنده |


 

آرزويي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

                                           هر دم آن مرد هوسران را

                                           با غم و اشك و فغان خواهد

به خدا در دل و جانم نيست

هيچ جز حسرت ديدارش

                                           سوختم از غم و كي باشد

                                           غم من مايه آزارش؟؟

سايه اي تا كه به در افتد

من هراسان بدوم بر در

                                            چون شتابان گذرد سايه

                                            خيره گردم به در ديگر

همه شب در دل اين بستر

جانم آن گمشده را جويد

                                            زين همه كوشش بي حاصل

                                            عقل سر گشته به من گويد:

زن بدبخت دل افسرده

ببر از ياد دمي او را

                                            اين خطا بود كه ره دادي

                                            به دل آن عاشق بدخو را

آن كسي را كه تو مي جويي

كي خيال تو بسر دارد

                                            بس كن اين ناله و زاري را

                                            بس كن او يار دگر دارد

ليكن اين قصه كه مي گويد

كي به نرمي رودم در گوش؟

                                            نشود هيچ ز افسونش

                                            آتش حسرت من خاموش

ميروم تا كه عيان سازم

راز اين خواهش سوزان را

                                            نتوانم كه برم از ياد

                                           هرگز آن مرد هوسران را

شمع ،اي شمع چه ميخندي؟

به شب تيره خاموشم

                                            بخدا مردم از اين حسرت

                                            كه چرا نيست در آغوشم

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 18:59 توسط نویسنده |


من که پشت پا زدم

به هرچه هست و نیست...

تا که کام او

ز عشق خود روا کنم...

لعنت خدا به من

اگر به جز جفا

زین پس به عاشقان

"باوفا" کنم!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 15:0 توسط نویسنده |


تامي روم خسته افسرده وزار

سوي منزگه ويرانه ي خويش

به مي برم از شهر شما

دل شوريده وديوانه ي خويش


مي برم تا كه در آن نقطه ي دور

شستشويش دهم از رنگ نگاه

شستشويش دهم از لكه ي عشق

زين همه خواهش بي جا تباه


مي برم تا ز تو دورش سازم

زتو ،اي جلوه ي اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال


ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك

آه،بگذار بگريزم من

ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من


بخدا غنچه ي شادي بودم

دست عشق آمد واز شاخم چيد

شعله ي آه شدم ،صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد


عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم ،خنده به لب ، خونين دل

مي روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 0:39 توسط نویسنده |


ديدم او را آه بعد از بيست سال
گفتم اين خود اوست ؟ يا نه ديگري ست
چيزكي از او در او بود و نبود
گفتم اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟
هر دو تن دزديده و حيران نگاه
سوي هم كرديم وحيرانتر شديم
هر دو شايد با گذشت روزگار
در كف باد خزان پر پر شديم
از فروشنده كتابي را خيرد
بعد از آن آهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا بيرون رود بي اعتنا
دست من در را برايش باز كرد
عمر من بود او كه از پيشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
بازهم مضمون شعري تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او                 حمید مصدق

صدای هق هق گریه هایش هر لحظه بلند تر می شد.آرامش می کردم دوباره شروع می کرد.گفتم شش ماه هست که عقد کردید؟

چند لحظه سکوت کرد و گفت:باورت میشه؟من و امیر چهار سال با هم بودیم از پونزده سالگی.به خاطر من چند بار قرص خورد تا دم مرگ رفت.من خودکشی کردم تا پدرم راضی شد.هنوزم دوسش دارم اونم منو دوست داره....

با صدای بلند گریه می کرد و خدا را صدا میزد.من فقط نگاهش کردم و گفتم:مطمئنی هیج راهی نمونده؟شما که همو دوست دارید پس چرا؟

نفس عمیقی کشید سعی کرد خودش را آرام کند و گفت:مادرش خسته ام کرده.پدر من قاضی سرشناسه .از گل نازکتر نشنیده ام....حالا شدم مضحکه یک زن بی سواد و دهاتی!اولین روزی که اومدن گفت برای پسرم کار درست می کنم هزار وعده داد.هر وقت می پرسم پس چه شد؟

می گه من کاری نمیکنم به من چه...تو پسرم را از من گرفتی.

اینا فکر کردن چون من تنها دختر خونه ام و بابام ثروتمنده همه چیز به امیر میده...اما بابام همچین آدمی نیست.بابام به مادرش گفت چرا کاری واسه پسرتون نمیکنید؟مامانش گفت دامادته باید ساپرتش کنی.

بابا هم بهش گفت مگه تو واسه داماد خودت کاری کردی که من بکنم؟

اونم با بی شرمی گفت :دختر من عاشق دامادم نبود که بیافته پشت سرش

-امیر چی؟اون حرفی نمیزنه؟شما تازه نوزده سالتونه!

-نه ...هیچی.عمرمو به خاطر مردی گذاشتم که حتی حاضر نیست ۱ کلمه به نفع من حرف بزنه.دادخواست نوشتم منتظرم بیاد امضا کنه!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 0:14 توسط نویسنده |



دل گرفتار خواهش جانسوز

از خدا راه چاره مي جويم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه مي گويم

آه ... هرگز گمان مبر كه دلم

با زبانم رفيق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود، دروغ

كي ترا گفتم آنچه دلخواهست

تو برايم ترانه مي خواني

سخنت جذبه اي نهان دارد

گوئيا خوابم و ترانه تو

از جهاني دگر نشان دارد

شايد اينرا شنيده اي كه زنان

در دل «آري» و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عيان نمي سازند

رازدار و خموش و مكارند

آه، من هم زنم، زني كه دلش

در هواي تو مي زند پر و بال

دوستت دارم اي خيال لطيف

دوستت دارم اي اميد محال

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 13:50 توسط نویسنده |


نمی دانم آخرین باری که از ته دل خندیدم چه زمانی بود.اما میدانم  امشب که صدایت را از پشت تلفن پلاستیکی بی جان شنیدم خون یخزده در رگهایم جریان یافت.انگار دستی روحم را از زندانی که برای خودم ساخته ام بیرون برد.فقط میدانم که از ته دل با خنده هایت می خندیدم.نمی دانستم این آشنایی دو ساله انقدر ما را به وابسته می کند.

یک دبیر رسمی و اتو کشیده کجا و یک دوست صمیمی کجا؟هر شب تا نزدیکی های صبح sms و گاهي طاقت نمي آوردي و زنگ مي زدي و خنده و خنده...ميگفتي تا زمانيكه با تو حرف مي زنم مي خندم...من هم تا زماني كه صدايت را مي شنيدم انگار هيچ چيز كم نداشتم و همه چيز بر وفق مراد بود.خيابان هاي ماتم زده شهر را مي گشتيم به همه چيز مي خنديدم...مثل اينكه غمي وجود نداشت.لباس عروس ها و فروشنده هايشان را ديوانه كرده بوديم.لباس نمانده بود كه نپوشيم و در آينه نخنديم.

اما از چيزي كه مي ترسيدم

 يك شب زنگ زدي و با گريه خداحافظي كردي....گفتي براي هميشه ميروي!ولي من باز هم خنديدم.گفتم بايد دنبال آينده ات باشي.همسرت كه عاشقانه دوستت دارد در انتظار توست و اين تازه شروع يك زندگي است.وقتي صداي بوق ممتد را شنيدم ندايي به من گفت اين آخرين باري است كه صدايش را از اين راه كم مي شنوي...و ديگر تكرار نخواهد شد...

فرشته رفتي و من نميدانم چرا همه چيز تغيير كرد.ديگر نه از آن sms ها خبري بود و نه خنده ها...به شماره ات نگاه مي كردم و بغض ميكردم...خيابانهايي كه با هم از آن ميگذشتيم...حتي آن لباس عروس فروشي ها!حتي آن ساختمان قديمي آموزشگاه كه از هر آجرش خاطره داشتيم هم بسته شد.آدم هاي داخلش هم عوض شدند.ديگر كلام هيچ كدامشان دوستانه نيست.نمي دانم از چه چيزي اما هميشه در فرار اند...

فرشته من از اين شهر بيزارم...از اينكه بدون تو در اين خيابان ها راه بروم...از ديدن آدم هاي آن ساختمان...از ديدن ظاهر مغازه ها و حتي آن بوتيك لباس هاي مارك دار!

امشب كه زنگ زدي دوباره فكر كردم همان روزهاست و از ته دل خنديدم.اين فرنگ رفتن تو خيلي چيز ها را عوض كرد.انگار كه همه محبت و دوستي را با خود بردي....

فرشته دلتنگت هستم.اما نگفتم ...تا به ياد روزهاي شادي و شيطنت هايمان نيفتي...

....دلگیرم از این شهر سرد

این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی

حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره...

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 22:36 توسط نویسنده |


 ميگفت كرمانشاه زيباست و مردم سنندج شاد و سر زنده اند.چشمان سبز روشنش برق مي زد و با هيجان كردها و عقايدشان حرف ميزد.مادرش با حسرت نگاهش ميكرد.مادري كه فرزند خوانده اش را با دل و جان بزرگ مي كرد و چنان عاشقانه به لبهايش چشم دوخته بود كه گمان مي كردي دخترك در حال بيان داستان شگفت انگيز و رويايي است.

لهجه ي كردي داشت و چهره اي  كاملا بي شباهت به مادر پير و مهربانش!شيرين غرق در روياهاي خودش بود و نميدانست كه پيرزني كه مادر صدايش ميكند به همراه شوهرش سالها پيش او را به فرزندي قبول ميكنند.

پدرش يا بهتر بگويم پدرخوانده اش يك  ماه بعد ميميرد.و شيرين با زحمتهاي يك زن تنها و بي سرپرست بزرگ ميشود.

او نميداند....شايد اگر ميدانست منجيل زادگاه اوست و خانواده اش سالهاست زير تلي از خاك مدفون اند.ديگر دم از كرمانشاه نميزد .

شايد اگر مي دانست به جاي نافرماني و سركشي- همه روز و شب هاي باقيمانده از عمرش را صرف تكريم پيرزن ميكرد.

فيلم ها و داستان هاي زيادي درباره منجيل و بازماندگانش ديده و خوانده بودم.اما فكر نميكردم شيرين دوران كودكي ام يكي از آنها باشد....

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 10:33 توسط نویسنده |


ديشب دوست شماره 2 و 3 مفاتيح الجنان دست گرفته بودن و به دنبال دعايي مي گشتند كه بتوانند قلب مرد مورد علاقه شان را تسخير كنند.صداي sms هاي پياپي و دعاهاي متفاوت.نميدانم چه زماني تقاضاي همچين كاري را از آنها كرده بودم؟!

نماز جعفر-اول مفاتيح

نادعلي را (نميدونم يا 15 بار!)14 بار شب جمعه بخوانيد تا عشقتان را به تسخير خود در آوريد.توي مفاتيح نيست!

 پرسيدم:نادعلي از كجا بيارم؟بزار نماز جعفرو بخونم بعد نادعلي!

مي نوشتم و ميخنديدم.واقعا بعضي از دخترها چه كارها كه نميكنند.مردها حق دارند كه رفتار دخترها را مسخره كنند!

نوشت:اشكال نداره بزار هفته ديگه بخون.خودم دارم بهت ميدم.

گفتم:آره قربون دستت اين هفته تسخير نشد هفته ديگه.چه فرقي داره!

Sms ها قطع شد.فهميدم ناراحت شده دوست شماره 2 هم جوابي نفرستاد وقتي تماس گرفتم مادرش گفت:عزيزم داره نماز مي خونه!

دوست شماره 3 هم با عصبانيت گفت:الو!!!

گفتم:الهي قربونت برم آخه من كيو تسخير كنم؟

گفت:يعني ميخواي بگي تو از كسي خوشت نمياد؟

گفتم:بالاخره همه ادما از يك نفر خوششون مياد.اوني كه من دوست دارم هنرپيشه استراليايي ميتوني تسخيرش كني؟

باز قهر كرد!گفتم:حالا وسط دعاهات اگه جايي بود براي دانشگاه دعا كن.اونجا مسخر زياده.زودم تسخير مي شن.اول خواستگاري مي كنن بعد اسمتو مي پرسن!

گفت:تو هر چي من مي گم شك مياري.با اين كارت دعاهاي من بي نتيجه مي مونه!!!

خداحافظي كردم.ياد جمله معروفي افتادم"خدا يه عقلي به شما بده يه پولي به ما"

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 10:0 توسط نویسنده


 

من کوهم و ماجرای عشقم کهن است

            شاگرد دبستانی من کوهکن است

                    من سنگدلم یا تو؟ببین ای دریا!

                           این رود که پیوسته به تو اشک من است!

من نشسته خسته در بستر

خیره در چشمان رویا ها

زورقه اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها

روزها رفتندومن دیگر

خود نمیدانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر بیمان

میکشد این غم دگر بارم

مینشینم شاید اوآید

عاقبت روزی به دیدارم

تنهای شب

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 9:33 توسط نویسنده


امروز بعد از زیر پا گذاشتن تمام خیابونها و پاساژها و خنده و وقت گذاراني  و گیر کردن پاشنه کفش دوست شماره ۱ توی یکی از پل های درب و داغون و از همه مهم تر دیدن یک دبیر قدیمی به خانه برگشتيم!دبير جوان كه دوم دبيرستان به ما فيزيك درس ميداد.آن روزها مجرد بود.اما حالا موهايش سفيد شده بود.و آثاري از رنگ موي مشكي كه آنروزها مرتب استفاده ميكرد نبود.شلوار جين هم نپوشيده بود.دلم به حالش سوخت.آن روزها هميشه شاد و سرزنده بود ...

اما امروز با يك دست بچه ي كوچك و زيبايش را ميكشيد و دست ديگرش در دست همسرش بود.بيشتر شبيه اسحاق نيوتن بود تا آن دبير مهربان و با حوصله و جوان.

همسرش بيني بزرگ و كشيده اي داشت.و يك عينك با فريم مشكي .در مدتي كه ما با دبير قديمي احوالپرسي ميكرديم پشت به ما ايستاده بود و خيابان را نگاه ميكرد.گاه گاهي زير چشمي از نوك كفش تا آخرين تار موي سر من و دوستم را از نظر ميگذراندو.و بلافاصله پشت چشمي نازك ميكرد و دوباره به خيابان چشم ميدوخت.باور كرده بود كه شوهرش اسحاق نيوتن است و ما چند شاگرد تشنه علم!

از تورم بيني همسرش فهميدم حال خوشي ندارد.فورا خداحافظي كرديم و آمديم...چهره ي تكيده و خسته اش!!!

در اين سه چهار سال.....چقدر همه چيز تغيير كرد!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 22:12 توسط نویسنده |


دیگر از عشق مگو عشق بلاست

عشق نفرین خداست

قامتی را که بر افراشت خدا

تا که چون سرو صنوبر باشد

چهره ای را که بر افروخت خدا

تا چو گلهای معطر باشد

کنده شد سوخته شد

عشق بیمارش کرد

دیگر از عشق مگو

گوشه ی خلوت و آهنگ سه تار

یا درازی شب تیره و تار

از خیالات به خود پیچیدن

در هیاهوی هجوم تاتار

هیچ یک خواب مرا نرم نکرد

بستر سرد مرا گرم نکرد

عشق آلوده ی اوهامم کرد

شعر شد پخته شد و خامم کرد

دیگر از عشق مگو

اشک را مرهم زخمم کردم

 ناله را مبهم و در هم کردم

چشم را بسته و فریاد زدم

سینه را محرم هر غم کردم

دستها را به خروش آوردم

دل نااهل به جوش آوردم

زلف ها رفت به سر پنجه ی باد

سخن عشق به گوش آوردم

حاصلی غیر پشیمانی و سر سام نداشت

دیگر از عشق مگو

صبر بر جو زمستان کردن

خنده بر گریه ی باران کردن

 دوستی با عطش تابستان

 مهربانی به بهاران کردن

 جز هوس هیچ نبود    

 نفسی بیش نبود

دیگر از عشق مگو

خاطرات کهن جانم را

اثر آنچه که از دور زمان مانده به جا

خواب های زیبا

یادمان شب ها

همه را با تاریخ

یک به یک با قلم سرخ و سیاه

ثبت در دفتر خاکستری خود کردم

تا بخوانند مرا

تا بدانند مرا

تا بفهمند که عشق

وحشت انگیز ترین حادثه هاست

آتش انگیز ترین جرم و خطاست

دیگر از عشق مگو عشق بلاست

عشق مخصوص خداست

دیگر از عشق مگو

ای دل ساده من دیگر از عشق مگو

 فکر آرامش باش  

خیزو معشوقی کن

دیگر از عشق مگو

عشق از آن خداست

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 21:37 توسط نویسنده |


 
تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و نا شکیبا
که هر لحظه ات می کشاند بسویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه آلوده دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم ز خود میگریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی
چه می شد خدا یا ...
چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
شبی با دو بازوی بگشوده خود
ترا می ربودم ... ترا می ربودم
                       فروغ فرخزاد
 
 
چه بي تابه مي خواهمت اي دوريت
آزمون تلخ زنده به گوري!
چه بي تابه تو را طلب مي كنم!
بر پشت ِ سمندي
گوئي
نوزين
كه قرارش نيست.
         احمد شاملو
 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 20:33 توسط نویسنده |


من از نسل شب شکنان روزگارم ،

من از نسل نورآفرينان پاک ،

ا
ز سلاله پاک آريائيان بردبارم ،

منم ميراث هزار ساله زمين ،

همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ،

همان پيام آور مهر و دوستی ،

همان گرفته درفش آشتی بر دوش

نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز

مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر

که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی

را به سوي تو گشوده ام. مي دانم كه در بندگي ات اهمال كرده ام و در طاعتت كوتاهي. اگر راه حياء مي پيمودم، بايستي از خواستن و دعا نمودن دست مي كشيدم. اما آنگاه كه شنيدم گناه كاران را به درگاهت فرا خوانده اي به امتثال ندايت آمدم و به عواطف تو، اي مهربان ترين مهربانان

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 20:27 توسط نویسنده


بی تو طوفان زده دشت جنونم

         صید افتاده به خونم

                    تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم

                             بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

                                     بی من از شهر گذر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشی به چشمان سیاهم

      تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

             تو ندیدی!

                 نگهت هیچ نیافتاد به راهی که گذشتی

                       چون در خانه ببستم

                             دگر از پای نشستم

                                   گوئیا زلزله آمد

                                         گوئیا خاه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

     بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

             تو همه بود و نبودی

                    تو همه شعر و سروری

چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم

      گر بمیرم ز غم دل

           به تو هرگز نستیزم

                من و یک لحظه جدایی

                       نتوانم-نتوانم

                                بی تو من زنده نمانم                              

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 12:48 توسط نویسنده


 

 

تو تنهایی و من صد بار تنهاتر

تو می دانی

که من جز با تو

با هرکس که باشم باز تنهایم

تو میدانی که این بغض فروخورده

به جز بر شانه های مهربانت

جای دیگر وا نخواهد شد

و میدانی که من یک عمر چشمانم به در بوده است

دلم امروز میخواهد

که این را هم بدانی که

دگر تاب و توانم نیست

و حتی اشک

تسلی بخش غم ها نیست

بیا که دیگر از دست خیالت هم گریزانم

بیا که سخت تنهایم....

 اشعار اخوان ثالث با صدای خودش

 لحظه‌ي ديدار

 اندوه

 غزل

 چون سبوي تشنه...

 آخر شاهنامه (قسمت اول)

 آخر شاهنامه (قسمت دوم)

 ما (قسمت اول)

 ما (قسمت دوم)

 قاصدك

 زمستان (قسمت اول)

 زمستان (قسمت دوم)

 فرياد

 ميراث (قسمت اول)

 ميراث (قسمت دوم)

 ميراث (قسمت سوم)

 باغ من

 پيغام

 دريچه‌ها

 

دوستان عزیزم به دلیل بعضی مسائل فنی مجبور شدم وبلاگ را حذف کنم و دوباره ثبت کنم.لطفا کسانی که  لینک  بودند  کامنت بزارن تا دوباره لینکشون کنم.ممنون میشم

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 22:49 توسط نویسنده |


X

من از طرز نگاه تو
امید مبهمی دارم
نگاهت را مگیر از من
که با آن عالمی دارم
اگر دورم ز دیدارت
دلیل بی وفایی نیست
وفا آن است که نامت را
همیشه بر زبان دارم...


Home
Email
Night Skin

Archives

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388



Links

انجمن شعر شفيقي
نيوشا ضيغمي
اخبار پرستاري
سايت پزشكان بدون مرز
سايت گروه مستان هماي
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


LinkDump

ماه شب هفتم(بهاره رهنما)
نوشته های ترانه علیدوستی
نسل سوخته(محمد حقیقی)
شاپرک قصه ها
دوستت دارم(حسین)
بخاطر الی(شاهد)
گروه مستان همای
زندگی از نو(فرناز)
یه دختر تنها(هدیه)
تنها در تاريكي
وبلاگ بابک جهانبخش
وبلاگ رسمی بابک جهانبخش
قاطی پاتی(مائده)
*چیزی به اسم زندگی*(طراوت)
اینجا خودت باش(مهیار)
Sweet love (مينا)
ستاره دار شب ها(هریا)
محبوب شب(سمیرا و آرزو)
نغمه های ساکت(فهیمه)
دریاچه نقره ای(سارا)
دهکده عشق و زندگی(سعید)
Love With You(امیررضا)
پرستاران(نازنین)
آزاد خانهء تنهایی های من(ایلیشا)
تنهای شب(مریم جان)
آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :